ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
500
معجم البلدان ( فارسى )
رايغه [ ى غ ] با غين نقطهدار . حفصى گويد رايغه نخلستانى است از آن بنى عنبر در يمامه . غين آن نقطهدار و ياى تك نقطه دارد و اين سخن حفصى نادرست است كه نياز به بيان دارد . و در كتاب بو زياد : رايغه با ياى دو نقطه و غين نقطهدار آبى از آن بنى غنى پسر اعصر است كه پس از امّره و سواج ، كوهى است از آن ايشان و رايغه به سواج نسبت گيرد . رايه [ ى ] بخشى است بزرگ در فسطاط مصر و مسجد جامع عمرو عاص در ميان آن است [ 746 ] و از آنش « رايه » - پرچم خواندهاند كه به هنگام محاصرهء دژ آنجا به دست سپاهيان عمرو عاص به تفصيلى كه در واژهء فسطا ياد كرديم چند قبيله از عرب را به همراه داشت پس هر قبيله بخشى را از مصر به خود اختصاص دادند كه تا به امروز به نام ايشان خوانده مىشود . قبيلههاى همراه عمرو عاص گروهى از قريش و انصار و خضاعه و اسلم و مزينه و اشجع و جهينه و ثقيف و دوس و عبس و جرش و ليث پسر بكر پسر عبد منات پسر كنانه و نيز عنقاء بودند . شمارهء برخى از اين قبيلهها به اندازهاى نبود كه سرزمين به نام ايشان در ديوان ثبت شود و هيچ تيره آمادگى نداشت كه نام تيرهاى ديگر را براى خود بپذيرد . پسر عمرو عاص براى از ميان بردن كشاكش بر همهء آن سرزمين نام رايه نهاد . و گفت آن را به هيچيك از شما منسوب نمىدارم و همگى در زير اين نام خواهيد بود و ايشان پذيرفتند و به رايه منسوب شدند و در ديوانها بدين نام ثبت شد كه شامل همهء ايشان بود . راية القلزم [ ى ة ل ق ز ] نام خورهاى از خورههاى سمت قبلهء مصر است . رايه نيز نام جايگاهى در سرزمين هذيل است . قيس پسر عيزاره هذلى كه در اسارت ايشان بود چنين مىسرايد : و قال نساء لو قتلت لساءنا * سواكن ذى الشّجو الّذى انا فاجع رجال و نسوان باكناف راية * الى حثن تلك العيون الدّوامع « 1 » باب راء و باء و آنچه پس از آنهاست ربا [ ر ] با الف كوتاه پايانين جمع « ربوه » و آن هر زمين بلند را گويند . نام جايگاهى ميان « ابواء » و « سقيا » در راه ميان مكه و مدينه است . كه در شعر كثير چنين مىبينيم : و كيف ترجّيها و من دون ارضها * جبال الرّبا تلك الطّوال البواسق « 2 » رباب [ ر ] با تكرار باى تك نقطه . و ريشهء آن به معنى ابر سپيد باشد . و گويند ابرى كه پايينتر از جايگاه ابر ديگر ديده شود ، كه گاه سفيد است و گاه سياه . نام جايگاهى نزديك چاه ميمون در مكه است . « رباب » نيز كوهى ميان مدينه و « فيد » كنار راهى است كه به روزگار گذشته در آن آمد و شد بوده است و با كوه ديگر به نام خوله كه در برابر آن است در چپ و راست جاده قرار دارد . رباب [ ر ] با تكرار باى تك نقطه زير بىتشديد . ريشهء آن در لغت جمع ربى [ 747 ] به معنى گوسفند تا دو ماه بعد از زايمان است . اصمعى گفته است : جمع ربّاب باشد . شاعر چنين مىسرايد : خليل خود غرّها شبابه * اعجبها اذ كبرت ربابه « 3 » اين سخن در ربىّ شبابه ( جوانى او ) و « ربّانه » و « ربّانه » نيز گفته شده است . به معنى آغاز جوانى است . نام جايگاهى ميان سرزمين « بنى عامر » و « بلحارث » پسر كعب است . گويند : رباب در سرزمين بنى عامر در پايان سيلگاه بيشه و درههاى ديگر ، در نجد است . عبد الله پسر عجلان نهدى چنين مىسرايد : الا انّ هندا اصبحت عامرّيّة * و اصبحت نهديّا بنجدين نائيا
--> ( 1 ) . زنان مىگفتند اگر تو كشته شوى براى زنان قبيله فاجعه خواهد بود . زنان و مردان پيرامون « رايه » با چشم اشكبار خواهند زيست . اين شعر در چ ع 2 : 204 : 2 و نيز در ج 5 گونه ديگر است . ( 2 ) . چه اميدى به ديدن او دارى در حالى كه كوههاى دراز و بلند با زمين او را از تو جدا ساخته است . ( 3 ) . دوست « خود » را جوانى او فريب داد . زيرا « رباب » او نيز بزرگ شده بود .